علیرضا جون علیرضا جون ، تا این لحظه: 16 سال و 10 ماه و 18 روز سن داره

عشق مامان و بابا

لجبازی.....

1392/5/23 8:29
نویسنده : اعظم
170 بازدید
اشتراک گذاری

پسرک سه سال و نیمه ی من این روزها مظهر مخالفت و لجبازی شده . هر چیزی ازش بخوای یا بهش بگی درست بر عکسش رو انجام میده ....برای برآورده شدن خواسته اش گریه می کنه تا به خواسته اش برسه ....گل پسر مهربون و شیرین زبون چند ماه پیش فعلاً تبدیل شده به بمب نق نق و گریه و درخواستای ریز و درشت ....نمی دونم باید چکار کنم ...دیروز خاله اکرم ازت سوال کرده بود علیرضا چرا اینقدر لجبازی میکنی ؟ چرا الکی گریه می کنی ؟ جوابی که به خاله اکرم داده بودی مطمئن شدم ٧0 درصد این کارهات به خاطر ساعت کاری زیاد منه و به خاطر اینکه در طول روز ازت دورم.

به خاله اکرم گفته بودی من خیلی غصه می خورم . چرا غصه می خوری ؟ جواب دادی : چون مامانم دیر میاد دنبالم . وقتی از سرکار اومدم و خاله جریان رو برام تعریف کرد خیلی ناراحت شدم تا جائی که جلوی اشکام رو گرفتم که تو گل پسرم گریه من رو نبینی .


میگن شب قدر یکسال آینده ما رو برنامه ریزی میکنه و در این شبهای قدر سرنوشت یکسال آدمی رقم می خوره . یکی از خواسته های من توی شبهای قدر از خدا این بود 

"خدایا به قلب پاک و مهربون فرزندم هم که شده این ساعات دوری از پسرم کمتر بشه تا بیشتر بتونم کنار گل پسرم باشم "

پسر قشنگم ازت عذرخواهی می کنم.پسر نازم میخوام منو ببخشی که تنهات میذارم.میخوام بدونی که وقتی سرکارم ثانیه ای نیست که به تو فکر نکنم ، نگرانت نباشم ، دلم برات تنگ نشه.....می خوام بدونی که لحظه و لحظه ی روز و شبم با تو و فکر تو  میگذره ، می خوام بنویسم تا بدونی که همه هست و نیست و عمر منی و بی تو میمیرم . ازت می خوام وقتی بزرگ شدی منو ببخشی و بدونی که همه زندگی من و بابائی هستی.پسرم منو ببخش که از 24 ساعت شبانه روز ، فقط 5 تا 6 ساعت برات مادری می کنم ، من رو ببخش که اینقدر در بزرگترین وظیفه زندگیم قاصرم . بدون که همه تلاشم برای فراهم کردن زندگی بهتر برای خودته . بدون که همه اهدافم هر چقدر بچرخه ، آخر به رفاه تو و شادی و خوشبختی تو مربوط میشه . پسر نازم ازت عذر می خوام که تنهات می ذارم و مطمئنم که خدا امیدم رو ناامید نمیکنه و این ساعات دوری کمتر می شه . و همین الان که دارم این مطلب رو می نویسم توی شرکت هستم و اشک تو چشمام جمع شده . فقط بدون که روزی میلیون بار دلم برات تنگ میشه و همش منتظر این هستم که هر چه زودتر ساعت 6:00 بشه تا اون چشای نازت رو ببینم و خستگی از تنم در بره .

نمیدانم اینجا که ایستاده ام تقدیر من است یا تقصیر من ؟ اما می دانم وقتی یافته هایم را با باخته هایم مقایسه می کنم ، می بینم : چون خدا را یافتم هر چه باختم مهم نیست .....آموختم تمام ماجراهای زندگی من ، فقط قانون عشق بازی با خدایم بود ....!!!

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (8)

سمیه(مامان مهردل)
23 مرداد 92 15:11
با سلام /خوبین اعظم جان؟ من چیکار کنم با دختر 6ماهه ام،واقعا خدا کمکمان کنه با این ساعت کاری،کمتر از یکماه دیگه باید بیام چیکار کنم.............
سلام واقعاً خیلی سخته .

مامان آروین (مریم)
27 مرداد 92 15:09
ای کاش تقدیر کاری ما غیر از این بود ...... ای خدا !!!!!!!!!


ای کاش....
مامان بردیا شیطون
28 مرداد 92 13:10
علیرضا جون تو چقدر اقا و نازی...................
خدا حفظت کنه


وبت خیلی قشنگه
عکساتم حرف نداره
ممنون به ما سر زدین
با تبادل لینک موافق بودین خبر بدین



ممنون عزیزم چشاتون قشنگ می بینه با تبادل لینک موافقم
مامی کیانا
29 مرداد 92 9:35
چه پسر بااحساسی دارید خدا براتون نگهداره سلامت باشند


ممنون عزیزم از دعای خوبتون .امیدوارم کیانا جون هم در کنار مامان و باباش و زیر سایه حق سالم و موفق باشه
مامی کیانا
29 مرداد 92 9:37
ایشالا شرایط زندگیتون طوری بشه که بیشتر بتونید با علیرضا جان باشید


ممنون عزیزم
مامان بردیا شیطون
30 مرداد 92 12:30
ممنون خاله جون بازم بیاین خوشحال شدیم
مامان بردیا شیطون
30 مرداد 92 17:13
دخمل عمو
14 شهریور 92 14:52
زن عمو معلومه وقتت پره. چند وقته که به وب علیرضا مطلب جدیدی اضافه نکردی.